خرید بک لینک
فُلانی رو یادتونه؟! [+ و +] گفته بودم که پیگیر بودنش مشکوکه ... عاغا شکّم درست بود :)))) یعنی اونقدر دور از عقل بود که نگفتمش! نه به بقیه! حتی به خودم نگفتم! :دی هیچکس فکرش رو نمیکرد که فُلانی اینقدر بیعقل باشه ؛ ولی من فکرش رو میکردم ... راستش الان به شدت دلم میخواد بهش بخندم!! ولی فردا امتحان دارم و نمیشه! در واقع همین الان هم فارسی رو کامل نخوندم و حتی نمیخواستم این پست رو بنویسم ولی گفتم الان که فکرش هست بنویسم ... البته قصدم فقط ثبتش هست برای آینده :)) یعنی اینطوری میتونم مثالی بنویسم که طرف دروغاً دو تا موردِ الکی معرفی میکنه تا نهایتاً موردی که خودش داره و من توی این پست به عنوان موردِ دمِ دستی بهش اشاره کردم رو به فرد مقابل بده!! یعنی اصلاً نمیشه فکرش رو کرد :))) خدایا آخه چی با خودش فکر کرده؟! :))) به قول یه دیالوگی که میگه :«اینا دستِ خودشونم نیست! خلقتشون اینجوریه» :)) والا! کلاً همهچی بهم خورد دیگه! کلاً یعنی! :| :دی خو به درک! :دی مگه تا حالا بودن؟ حالا هم نباشن ...

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 3:35

نمیدونم چرا! از هشتم و حتی هفتم ، ادبیات فارسی برام آنچنان مشکلساز نبود. آنچنان سخت نبود. فقط هشتم نمیدونستم تاریخ ادبیات هم امتحان میاد ، اسم نویسندهها رو ننوشتم و نمرهام شد نمیدونم چند! که اونم مستمر بود و مهم نبود و بیست شدم نهایتاً. امسال هم با اینکه برام آسون بود ، ولی از دو امتحان مستمر ، اولی رو یه کلمه اشتباه نوشتم بخاطر بارم بندیِ درشت!! یه نمره کم شد! و دومی رو هم که معنیِ شعرهاش رو توی راه خوندم ، 19/25!! که البته این 75 صدم غلط جوری بود که اگه یه هفته هم میخوندمش بازم این 75 صدم رو حداقل نیم نمرهاش رو غلط مینوشتم! چون اصلاً انواع حذف رو نگفته بود! ولی میگفت گفتم تو ننوشتی :| موند امتحان ترم! نه که نخونده باشم! یا چی! ولی شما فرض کنین که من دیروز ساعت 5 بعدازظهر یادم اومده که عه! یه شعر دیگه هم باید حفظ کنیم!! که عه! من هنوز دو درس آخر رو هیچی نخوندم چون جفتش رو توی یه جلسه توضیح داده! که عه! حافظ قرن چندم بود!؟؟ حالا اینا رو فرض کردین؟ حالا اینو هم فرض کنین که من ساعت شیش یا هفت شب هم دستم بند بود و ساعت 7 تا 8 هم شام خوردم و ساعت 9 تا 10/5 پایتخت دیدم و ساعت 11/5 هم خو

برچسب: حکایتی از ادبیات بومی,حکایتی کوتاه از ادبیات بومی,حکایتی از ادبیات بومی ایران, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 3:35

از دیشب یه حرفی هست که میخوام بگم ، نمیدونم چی هست ، نمیدونم چجوری میشه گفت ... حتی نمیدونم حرفی هست یا نه ... ولی از دیشب حس میکنم باید یه چیزی بگم ، باید به یه نتیجهای برسم ، باید یهچیزی رو که تا حالا درک نکردم درک کنم. اما شاید طبق همون قانونی که میگه هیچ بایدی وجود نداره ، قرار نیست حرفی بزنم یا چیزی رو بفهمم. دقیقاً! اصلاً قرار نیست ما چیزی رو بفهمیم تا از این سردرگمی بیرون بیایم و یا سوالهامون بیجواب نمونن. ما اصلاً قرار نیست که بهمون الهام بشه که فلانی تو خیلی اشتباه کردی!! ما خودمون باید خودمون رو برسونیم ، بهزور برسونیم به یه نتیجهای که بتونه قانعکننده باشه. که بتونه بهت بگه اشتباه کردی. ولی من الان یا دیشب نمیخواستم بیام بگم که اشتباه کردم. من نمیخواستم بیام بگم که همهی فکر و ذکرم رو در هالهای از ابهام و اشتباه جلو بردم و نمیتونستم جلوش رو بگیرم. اتفاقاً اومدم بگم من اشتباه نکردم. من اگه همهی فکرم صرفِ چیزی شد که وجودِ خارجی نداشت ، اشتباه نکردم. من فقط دنبالِ چیزی میرفتم که خدا میخواست. اما دقیقاً از یهجایی باید ضمیرِ حرفهام تغییر میکرد. از یهجایی نباید بزر

برچسب: ناگفته های,ناگفته ها,ناگفته های عاشورا, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 3:35

امتحان فیزیک داشتم! اصلاً از دیشب و امروز صبح قبلِ امتحان حرف نمیزنم که حتی فکر کردنِ بهش حالم رو بد میکنه از بس فاجعه بود. البته قبلاً امتحاناتی هم بوده که از این هم بیشتر استرس داشته باشم ولی واقعا اینبار داغون شدم. صبح که قبل امتحان بچهها از دبیر سوال میکردن دبیر میگفت نگران نباشید. اینورتر که اومدیم گفتم قیافهاش داد میزنه سوالا رو آسون داده! با خودم گفتم قبل امتحان غیب میگی؟ خدا کنه اینطوری باشه! وگرنه که هیچی که هیچی! رفتیم سر جلسه ، دبیر امروز کلاسی نداشت و بعد از اصلاحِ اشتباهاتِ تایپیِ داخل ورقه رفت!! امتحان سخت نبود. یکی یکی حل میکردم میرفتم جلو و الحمدالله که یکی از سوالات رو پرسیدم و بخاطر یه اشتباه ریز یه نمره از دست ندادم! هرچند نمیشه حدس زد اینجور مواقع ولی بیشتر از نیم یا بیست و پنج صدم غلطی مد نظرم نیست امیدوارم مستمر رو هم یکم راه بیاد :| دبیر ریاضی فقط شنبهها هست. دیروز که یک غلطِ دیگه از ورقهی ریاضیـم پیدا کردم ، کلاً ناامید شدم از اینکه بشه نمره رو درست کرد. امروز تصمیم داشتم برم بهش بگم یهجوری! من رو به هفده برسونه که با مستمر بیست میانگینش بشه 18/5 که

برچسب: اینم از خاک بر سری امروز, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 3:35

جغرافی از چهارم ابتدایی وارد درسهای من شد فکر کنم. یادم هست اون موقع ، امتحان شفاهی میخواست بگیره و بعد نوبت من که شد ، مراکز استانها رو پرسید! و من کُپ کردم که عه! مگه اون تصویر ایران که استانها و مرکزهاش رو نوشته امتحانه؟! مثلاً یادمه چهارمحال و بختیاری رو پرسید و کهگیلویه و بویر احمد! و فکر کنم کردستان رو هم پرسید! ولی من نمیدونستم. وقتی نشستم دیدم برام 18 گذاشته! ناراحت نشدم ولی اصلاً فکر نمیکردم تصویر هم باشه جزو امتحان. از اون روز به بعد امتحان جغرافیا همیشه برام شیرین بود. سریع مینوشتم و زود تموم میشد! برام سخت نبود. الان هم جغرافیا سخت نیست ولی من نمیتونم درک کنم که شکلِ امروزیِ ناهمواریها مربوط به اواخرِ دورهی اول دوران سوم زمینشناسی باشه ولی در دورهی کواترنر شکل نهایی پیدا کرده باشه :| اینطوری میتونم معادلش رو بگم که مثلاً شکلِ امروزیِ ناهمواریها برای یک میلیون سال پیش باشه ولی شکلِ نهاییـش مربوط به پونصدسال پیش باشه :| یهلحظه با خودم گفتم شکل نهایی همیشه کواترنر هست و اصلاً به دورانهای قبلی کاری ندارههااا ، نمیدونم چرا حواسم پرت شد. همین یه تیکه رو غلط نوشتم

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 3:35

*مرتبط با چالشِ جولیک اول بخونید لینک بالا رو! خاب! اولاً که متاسفانه بچه مدرسهایِ خرخوانِ بیستخواه جماعت ، وسطِ امتحاناتِ ترمی ، یک روز کامل در اختیار شخصِ شخیصِ هوا هم نمیتونه باشه! ولی واقعا دوست داشتم چالش رو! عالیه ؛ عالی!! حقیقتش اینه که من بلد نیستم! نمیدونم چرا! ولی بلد نیستم.مثلا یکبار من و داداشم فکر کنم روز مادر بود. وقتی اولیامون :دی رفته بودن صومعه سرا و چون چشمِ زنعموم شوره:دی ما رو نبردن ، ما هم ابتکارمون گل کرد :دی رفتیم بیرون و یه عطر بیکِ دو تومنی با یه روسری دو تومنی گرفتیم ، برگشتیم دیدیم عه! کلید پشتِ در جا مونده و دَر هم از اینطرف دستگیره نداره :)) و خب داداشِ نابغهی خودم با هر تلاش و سختکوشیای که بود ، قفل رو خراب کرد و آخرش هم پشتِ در موندیم ؛ وقتی رسیدن ناچاراً قفلساز آوردیم و پونزده تومن ضررش شد :))) بلد نیستم واقعا :) وسطِ راه بودیم گفتم چیزی نمیخوای؟ گفت ذرت میخوای؟ منم دیدم بد نیست ، یکسالی میشه نخوردیم :| و اونطور شد که اینطور شد! و الان هم نمیدونم خوشحال شد یا نه! ولی قطعاً ذرت دوست داشت :دی

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 3:35

هر ولادتی برای من طعم و خاطره و شکل و شمایلی متفاوت از دیگری دارد ... ولادت صاحب الامر همیشه رنگ و بوی خانهی همکاری را دارد که همیشه پسرکِ خانه در حال دویدن و بازی با همبازی خودش است! یا ولادت امام علی علیه السلام طعم و شکل شمایل روزی از تیرماه را دارد که سالها پیش رفته بودیم در مجلس و محفلی که شاید تصویر روشنی از مراسمش هم یادم نباشد! یا ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها همیشه یاد و خاطرهی روز مادری را دارد که برای یک هدیهی دوهزار تومانی ، حدود پانزده هزار تومان ضرر زدیم! و اما ولادت پیامبر اکرم صلی الله علیه آله و امام جعفر صادق علیه السلام همیشه شکل و شمایل و زیبایی و استرسِ یک روز وسطِ امتحانات ترم اول و روز قبل امتحان علوم را دارد که رفتیم حرم حضرت معصومه سلام الله علیها و من فقط صحن را تماشا میکردم و سعی میکردم به امتحان فکر نکنم! که البته امتحان را هم بیست شدم!! تقریباً همیشه خاطرات این دو ولادتِ مبارک با امتحانات عجین بوده ؛ مگر قبل از مدرسه رفتنم که دقیقاً بخاطرم نیست. عیدتون مبارک. + بشنوید

برچسب: والا پیامدار محمد,والا پیامدار,والا پیامدار محمد سیاوش کسرایی, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 8:45

بخونید نوشتهی تصویر رو :) اگر بزرگتر میخواین ببینید تصویر رو : کلیک کنید

:::

صدای اخشابی ، صدای خاطرههاست برام! دوستداشتنیه بعضی از آهنگهاش ... یهویی شنیدم و گفتم شما هم بشنوید! پس :

بشنوید

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 8:45

خداروشکر :) وضعیت سفید هست فعلاً و امیدوارم سفید باقی بمونه! قرار بود امتحان ترم دفاعی چهارشنبه باشه که موکول شد به آخر تاریخ امتحانات ... هرچند فردا امتحانِ میانترم دفاعی هست و فرقِ چندانی با امتحان ترم نداره از لحاظ اهمیت! چون دبیرمون تا حالا امتحان کتبی نگرفته :| و خیلی جالبه که تا الان نخوندمش!! و فقط شنبه یه نگاهی انداخته بودم به سه چهار درس از دفاعیای که توی یه جلسه داده شد :| بعله! :)) امروز خیلی فشرده شده بود! زنگ اول زبان داشتیم ، امتحان آخر زبان ، یه نمره چیزی رو غلط نوشتم که اصلاً فکر نمیکردم غلط باشه!! به من این وظیفه رو نداده بود و من بدونِ هماهنگی یه متن آماده کردم و دادم بهش و خداروشکر نمرهام جبران شد و گفت کاملش رو میدم :)) و براش جالب بود متنم و وقتی گفت خودت نوشتی؟ در کمال صداقت گفتم نه منبعش ویکی پدیاست! فکر میکردم اسمِ ویکی پدیا رو همه شنیدن ولی سه چهار بار گفتم تا متوجه شد که میگم ویکی ، پدیا :| وقتی داشتم متن رو توضیح میدادم و ترجمه میکردم و صدا و دستهام میلرزید و دستِ خودم هم نبود! سعی میکردم با دست متن رو نشون ندم و با خودکار اشاره کنم :)) من چرا از د

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 8:45

امروز دفاعی امتحان بود! از پنجتا درس ، دو درس رو حتی نگاه هم نکرده بودم :| خدا رحم کرد دقیقاً ... خطر خیلی نزدیک بود :| خداروشکر :) چیزی رو غلط ننوشتم و فکر نمیکنم زیاد نمرهام از دست بره :) صبح هوا خیلی سرد بود ... استرس هم شدید ... این دوتا اصلاً با هم سازگار نیستن!! نفس آدم بند میاد وقتی بخواد هردوتا رو تحمل کنه :| ::: چرا من اینطوریام؟؟؟ احمق بفهم ؛ تو همهی اینا رو تابستون قدم زدی ؛ تو دقیقاً به اندازهی همهی تخیلاتت قدم زدی ؛ یاد بیار اون روزِ مضطربِ کذایی رو ... یاد بیار لامصب :| یاد بیار بینِ اون همه مسخرهبازی ، ذهنمشغولیهای بیدلیلت رو ... پس دوباره شروعش نکن :| دوباره روی واقعیت فکر و خیال نکن لعنتی ... ::: یکی نیست به فُلانی بگه تو چرا اینقدر پیگیر شدی؟ مشکوک میزنه :| اصلاً فکرش رو نمیکردم اینقدر بخواد پیگیر بشه!! اَه :| اصن نمیتونم تشخیص بدم که چجوری به نفعم هست و چجوری نیست ... :| منم حق دارم این وسط یه ذره به فکر نفعِ خودم باشم خب :)) ولی دیگه از هیچی که بهتر میشه :| فقط یه راه وجود داره که همهچی بدتر بشه ، وگرنه بیشتر از یه راه هست که میتونه وضع رو پایدارتر و

برچسب: هوا سرد است,هوا سرد است و من,هوا سرد است یک استکان, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 8:45

+ یلداتون مبارک :)

برچسب: دانلود آهنگ یل وردی سیندیردی,دانلود آهنگ یل وردی سندردی,دانشگاه ییل, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 8:45

امتحان کتبیِ زیستِ امروز لغو شده بود ... گفته بود شفاهی ... ولی همون شفاهی رو هم نگرفت :)) در واقع یه کلاس دیگه تقویتی داشت و رفت اون کلاس و کلاس ما بیکار :دی

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 8:45

داشتم درس میخوندم مثلاً ... بعد یهو یاد یه چیزی افتادم ... خشکم زد :| دیروز ، دبیر زبان ، یه مدادنوکی که میدونم مال کی بود و یه غلط گیر که نمیدونستم مال کی هست رو آخر زنگ ، وقتی داشت میرفت داد به من که بدم به صاحبهاش ... یعنی خودم داوطلبانه ازش گرفتم که بدم به صاحباش :| چقدر هم تأکید کرد که بدی بهشون هاااا :| ای کاش گذاشته بودمشون توی کیفم!! حداقل بعد از چند روز به دستشون میرسید! ولی گذاشتم دم پنجره! بعد رفتم پایین ... وقتی اومدم بالا و دبیر شیمی رو دیدم و وقتی بهم گفت که میتونم برم ، کلاً فراموش کردم غلط گیر و مدادنوکی رو ... :| خیلی بده که یه امانتی اینطوری از بین بره ... انگار کلاً از ذهنم پاک شده بود تا همین یکساعت پیش :/ چه کنم حالا با این امانتهای ذهنی که دست از سرم بر نمیدارن؟ :| هوووف :/ + روی امانت خیلی حساسم!! و اصلاً هم مهم نیست که ارزش اون وسیله چقدره! در هر صورت امانت بوده و مسئولیتش با من :|

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 8:45

امروز نمیدونم چه خبر بود که چند نفری رفتن ، دو نفری رو میشناختم و یه نفر رو دورادور میشناختم و یه نفر رو هم نمیشناختم! دقیقاً متوجه نشدم تقصیر کی بود و یا چی شد ..و مهم هم نیست!! چرا؟ چون همهچی شده بازی!! نوشتن و خوندن شده بازی! وبلاگ شده بازی! طولانی نوشتن و ننوشتن شده بازی ... اصلاً همهچی شده بازیِ وبلاگی! من هم گِله دارم از اونایی که بد مینویسن و هم از اونایی که به هر طریق باعث میشن یه عده برن و هم از اونایی که میرن! اونایی که میرن راستش حق ندارن برن! مثلاً هرکدوم از ما ، حق نداریم هِی و هِی اینجا رو خلوتتر از قبل کنیم! حق نداریم واقعا! هرچند من به خودم این حق رو دادم و فکرهایی دارم ، ولی بقیه حق ندارن. میدونید کیا حق دارن؟ اونایی که عذرشون در حدی موجه هست که اگه با همچون عذری امتحان ترم رو غایب کنن ، نمرهی صفر بهشون تعلق نمیگیره! مطمئنین اینقدر عذرتون جدی و بزرگ و مهم و برجستهست؟ هرچند من مطمئنم از لحاظ عذرِ خودم ، ولی به همهـتون اطمینان میدم که عذرتون اصلاً هم موجه نیست!! باور ندارین عذرتون و دلیلِ توجیهـش رو بگید تا پدرِ عذرتون رو در بیارم و جلویِ چشمـاتون بذارم :|

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 8:44

بعضی اوقات حال آدم بده و میخواد بنویسه تا آروم بشه ... من الان اونقدر حالم افتضاحه که دارم میترکم ... نمیدونم چی بنویسم؟ از کجا بنویسم؟ ورقه که گرفتم حس کردم که گیج شدم! نمیفهمیدم سوالها رو ... چیزی حدود بیستدقیقه روی سوال اول موندم ؛ بیست و پنج دقیقه روی سوال دوم!! همش 12 تا سوال بود و معمولاً برای امتحان ریاضی ترم این تعداد کم محسوب میشه! ولی این 12 تا هوشِ من رو پروند! خیلی بده سر امتحان اینجوری شدن ... بذارید از دبیرم بگم!! دبیر من عالیه! باور کنید عالیه! من سعی کردم سوالهای مهم ازش بپرسم اما تقریبا سرِ همهی 12 تا سوال ازش سوال کردم :| من سر جلسه از بیشترِ سوالها هیچی نمیفهمیدم فقط بخاطر اینکه گیج شده بودم ؛ اگه راهنماییهای دبیرم نبود ، چهار پنج حتی شیش نمره از دست میدادم چون اصلاً سوال رو نفهمیدم که بخوام جوابی بنویسم ... مثلا بهم میگفت جواب این سوال ، تانژانتش میشه منفی سه چهارم ، بعد من میگفتم تانژانت کجایِ سواله؟! :|||| آخر جلسه درحالی که دست و پام میلرزید از استرس و واقعا سرم گیج بود ، ولی وقتی دیدم همهی سوالها رو نوشتم حس رضایتی بهم دست داد .. اما این احساس ر

برچسب: تقصیر من بود ایمان غلامی,تقصیر من بود کیوسک,تقصير من بود كيوسك, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 8:44

صدای چکش و ساخت و سازِ همسایهخانه چندروزیست که اگر به گوش نرسد دو احتمال دارد! یا ناهار است یا شام! صدای چکش نیامد. گوش تیز کردم که چه شده؟ [هق هق میزد و میگفت] تموم شـد؟ نهههه. تموم شد. صدای کوبیدن چکش روی زمین دیوار و سقف از سر گرفته شد. نمیدانم تمام نشده بود یا نه ، که انگار با صدای آمبولانس جان گرفت ، آرام گفت آمبولانس اومد؟ ... صدای ساخت و ساز که دوباره قطع شد ،نمیدانستم آمبولانس رفت یا روح از جان ؛ که پشتبندش داد زد رفـــــــــــتــــــــــ؟ نــه ؛ رفـــت ... و زد زیر گریه ... دوباره که صدای ساخت و ساز آمد ، باز نمیدانستم از هوش رفته بود یا آمبولانسچیها آمده بودند و ساکتش کرده بودند که چند دقیقهای خاموشِ خاموش بود. روشن که شد ، صدای همسایهخانه خاموش شد ، ضمیمهی گریهاش میگفت نه. دیگه تنها شدم. خدا خیلی بدی . من بدبخت شدم. من دیگه نمیخوام زنده باشم. ولم کنین... دوباره صدای کوبیدن چکش میآید ... آدمیزادیم دیگر! دلمان میسوزد با اینصداها ... امشب عزرائیل در کوچهی ما میهمان بود ؛ دمِ رفتنی ، یک روح را کِش رفت و در جیبش گذاشتو با خود بُرد ... + نمیشناختم.

برچسب: رفت و برنگشت,رفت و اندوهِ برگشت شد,رفت و دیگه برنگشت, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 8:44

صفحه بندی